زين العابدين شيروانى
382
بستان السياحه ( فارسي )
كه در بيضه تعبيه بود در ملكوت بيضه مستور بود بتصرّف آن مرغ ملكوت بيضه بر صورت دنيا آمد اينجا ولايت شيخ در عالم دنيا نيست زيرا كه شيخ نه آن سر و دستار و ريش است كه مردم مشاهده مىكنند بلكه شيخ حقيقى آن معنى است كه در مقام عبديّت در مقعد صدق در زير قبّهء عنايت حقّ است كه اوليائى تحت قبابى لا يعرفهم غيرى رباعى مردان رهش زنده بجان دكرند * مرغان هواش ز آشيان دكرند پس بد منكر تو خود بديشان كايشان * بيرون ز دو كون و از جهان ذكرند پس مرغ وجود مريد را كه در ملكوت بيضه انسان مستور و مستودع است از تصرّف همّت شيخ او را از دريچه ملكوت به فضاى هواى هويّت آورد و از صلب ولايت و رحم ارادت در مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ بزايد مع هذا هر مرغى كه در تصرّف مرغ پرورش ديد و كمال بافت بايد كه ديكرباره يكچندى در تصرّف خروس آيد و داد تسليم او بدهد تا بتصرّف خروس درآيد و بكمال رسد و ازو بيضه پديد آيد پس او را بازبنشانند و بيضهء در زير او نهند اكنون او را تصرّف در او ممكن و مسلّم باشد و مقصود حاصل آيد همچنين مريد صادق چون داد تسليم ولايت شيخ بكمال داد و از بيضهء وجود خلاص شد ديكرباره در مقام مرغى تسليم تصرّفات احكام قضا و قدرش بايد بود و مدّتى بار احكام كشيدن بايد و چون چندى بر اين منوال كذرد اشارت حق به اجازت شيخ كه در اشارت حقّ است او را بمقام شيخى نصب كند و به ترتيب بيضهاى وجود مريدان رخصت دهد و به اين همه شرائط اوصاف مقام شيخى در حدّ و حصر نيايد امّا جناب شيخنا و مرشدنا قدس سرّه العزيز مىفرمايد كه با اينهمه اركان كه مذكور شد بايد كه بيست صفت در او بكمال باشد موجود اوّل آنكه به قدر حاجت ضرورى از علم شريعت باخبر باشد و الّا محلّ اعتماد و اعتقاد مريد و غيره نكردد دويّم اعتقاد خوب بايد كه اعتقاد اهل بدعت را نداشته باشد تا مريد را در بدعتى هلاك نكند سيّم عقل است بايد كه عقل دينى و معاش دنيوى بكمال داشته باشد تا به شرايط شيخى و مقتدائى قيام تواند نمود چهارم سخاوتست بايد كه سخى باشد تا بما يحتاج مريد به قدر وسع قيام تواند نمود و مريد را از ماكول و ملبوس ضرورى فارغ دارد تا بكلّى با مريدين مشغول عبادت و بندكى تواند بود پنجم شجاعت است بايد كه شجاع و دلير بود و دلاور باشد تا از ملامت خلق و زبان ايشان انديشه نكند و مريد را بقول هركس رد ننمايد و به مخاصمت و منازعت بىخبران روى ازين كار نكرداند و بعناد حسّاد و لجاج اهل فساد ملال نكيرد و بازنكردد ششم عفّت است كه بايد عفيف النّفس باشد بجدّ به زنان و شاهدان التفات نكند تا مريدان را بر تهمت و ريبت نيندازد و فساد ارادت پديد نياورد كه مريد مبتدى بىقوّت باشد و طاقت بار ندارد هفتم علو همّت است كه به دنيا و اهل دنيا التفات نكند الّا به قدر مقدور ضرورت مانند التفات مردم بمستراح و اكرچه قوّت آن دارد كه او را مضرّ نباشد و ضرر به او ندهد و طمع از مال مريد بريده دارد مكر در مقام امتحان و اختيار تا مريد در اعتراض نيفتد و ارادت فاسد نكند و اكر دنيائى بىقصد و سعى او حقتعالى در پاى او بريزد هم در راه حق بمستحقّ صرف نمايد بىمنّت و بههيچوجه در جمع مال و ضياع و عقار نكوشد كه بار دوستى آن در دل بتدريج حاصل آيد كه حبّ الدّنيا راس كلّ خطيئة هشتم شفقت است بايد كه صاحب شفقت و مهربان با مريد باشد و او را بتدريج بر كار عبادت و بندكى حريص كرداند و بارى بر او نكذارد كه زياد از قوّت و تحمّل او باشد و او را برفق و مدار در كار آورد و چون در قبض باشد بتصرّف ولايت بار قيض ازو بكيرد و او را بسط بخشد و اكر در بسط زياده رود قدرى قبض بر وى نهد و بسط از وى بستاند و از احوال دنيوى مريد غايت باخبر باشد تا به هر نوع مددى فرمايد نهم علم است بايد كه حليم و صبور باشد و به هر حركت زود خشم نكند و مريد را نرنجاند مكر به قدر ضرورت تاديب نمايد تا مريد متنفر نكردد دهم عفو است بايد اكر از مريد حركتى ناپسند از شريعت و طريقت در وجود آيد و مشاهده نمايد عفو را كار فرمايد و از آن در كذرد و بصحبت معالجه كند و اكر قابل نباشد مصلحت تأديب را رعايت فرمايد يازدهم خلق است بايد كه خليق و خوشخو باشد تا مريد را به درشتخوئى نرنجاند و مريد از وى اخلاق خوب فراكيرد چه كفتهاند كه جمال ولايت پيران را در آينهء احوال مريدان مشاهده توان كرد دوازدهم ايثار است